آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

... پرنسس ما

ماه بیست و ششم آترین به روایت تصویر . . .

       شهربازی امیر و بازی های مورد علاقه ات   نقاشی کردن رو روی همه چیز و همه جا دوست داری بجز کاغذ و دفتر نقاشی   ورزش صبحگاهی خونه ی مامان زهره و باباهادی اینجا ساعت از 12 شب گذشته و تازه شما کتاب های دیگه ات رو آوردی تا بخونی ...
7 آذر 1394

من یه مامانم!!

خوابم...  دستای کوچولوت رو روی صورتم حس میکنم بدون اینکه چشمم رو باز کنم میگم آترین بیا بغلم لالا کنیم سرت رو روی بازوم میذاری و پوست گردنم نفسات رو حس میکنه برای خودت شعر میخونی " خورشید خانوم دوباره، مهمون خونه ی ماست مثل همیشه روووووشن، مثل همیشه زیباست با دستای قشنگش ناز میکنه گلا رو ......." چشمام گرم شده و دوباره داره خوابم میبره...... این دفعه با انگشتات داری چشمام رو باز میکنی و میگی: خاطره بیا هامی بخوریم...  تنم کوفته ی بی خوابی های شب قبله، نمیدونم چند شنبه و چه ساعتیه فقط یادم میاد مامان زهره نیست و خودم باید برات صبحونه حاضر کنم رو تختی رو درست میکنم و بالشت ها و جابجا میکنم، توام عروسکای دیشب...
15 آبان 1394

خمیر بازی و گل بازی . . .

  اینجا اولین تجربه ی گل بازی شماست باهم آدمک و اسب و سنجاب و قو درست کردیم ولی آخرش همه رو خراب کردی الانم خنده و گریه ات قاطی شده چون من نذاشتم گل ها رو به سرت بمالی اینجا هم باهم آدم صورت درست کردیم، چپ مال مامان و راست مال آترین جونی عاشق قلقلی کردن خمیر بازی هستی و همش میگی : "مامان گردو شد" ...
14 شهريور 1394

ماه بیست و دوم آترین به روایت تصویر . . .

زمین بازی پارک فدک رو از همه جای بیشتر دوست داری مامان زهره و آترین میخوان برن دیدن آرمان پسر دختر عموی مامان خاطره     نسبت به قبل بیشتر با عروسک بازی میکنی. اسم سمت راستی رو نازنین و سمت چپی عسل گذاشتی   دومین دیدار تو با امیرسینا پسر عمه ی خوردنی مامانی همش میخواستی بغلش کنی و مثل عروسک باهاش بازی کنی     ابهر باغ کلی آب بازی و خاک بازی کردی    اینجا شما از اینکه ما از چیپست میخوردیم عصبانی شدی چیپست رو برداشتی تا تنهایی نوش جان کنی اینجا اولین تجربه ی چیپس خوردن شماست الهی من ف...
14 شهريور 1394

ماه بیست و یکم آترین به روایت تصویر . . .

            آترین خانومی و خنده های دلبرانه        دنیای بازی    تئاتر "آدم برفی ها" اولش از آهنگش ترسیدی و گریه کردی ولی بعدش خیلی خوشت اومد و همش میگفتی برفی، برفی.    جشن عروسی عمو عماد و خاله آرزو عزیز نسبت به قبل بهتر بودی ولی کلا ووروجکانه هات نمیذاشت منو بابایی دو دقیقه نانای کنیم   راه رفتن لبه ی حوضچه های پارک فدک رو دوست داری البته بیشتر با باباییت   شهر بازی تیراژه    ووروجکانه های شبانه. . . اول در فریز رو باز میکنی و از ...
14 خرداد 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد